برای جنگ تبوک فرمان بسیج صادر شده بود . اما تابستان و گرم بود . اتفاقا پس از دو سال قحطی تازه نخلها به ثمر رسیده بود . دل کندن از خانه و کاشانه برای مردم دنیادار سخت و گران می نمود . یکی یکی هر یک به بهانه ای اجازه می خواستند که در شهر بمانند و تن به سفر تبوک ندهند. و پیامبر از آن شرم حضوری که داشت به آن ها اجازه می داد که سرزنش سخت قرآن با آغازی لطیف و گرم فرود آمد :
"خدا ترا ببخشاید ، چرا پیش از آن که دروغگو را از راستگو بشناسی ، بدانها اجازه داده ای ( سوره توبه آیه 43)"
بهتر نبود که پیش از رخصت ترک جهاد ، آن ها را می آزمودی ؟
یک نمونه اندک شدیدش داستان عبدالله بن ام مکتوم است . کوری فقیر عصا زنان به مسجد وارد می شود و به عادت دیرینه بانگ بر می دارد که ای پیامبر ! بخوان به من از آن چه وحی شده ، چیزی بگو . پاسخی نمی شنود ، غافل از این که پیامبر در این دم تنی چند از بزرگان قریش و مالداران و متنفذان انجمنی کرده اند و سخنی به راز با هم می گویند . بانگ ابن ام مکتوم دوباره بلند شد که ای محمد بخوان به من و بیاموز به من آنچه خدا به تو آموخته. این بانگ مرد نابینا بر دل پیامبر گران آمد و رو ترش کرد که چه جای این سخن است . همان وقت وحی نازل شد :
" رو ترش کرد و پشت بگردانید . چون آن مرد نابینا به نزدش آمد . تو چه دانی ، شاید او پاک و پارسا باشد . و یا پند گیرد و این تذکار سودمند افتد . اما آن که بی نیازی می نماید . تو بدو رو می کنی . که اگر هم پاک نشود ، بر تو باکی نیست . اما آنکه به سوی تو می شتابد . و همو می ترسد . و تو از وی تغافل می کنی . هرگز!مباد چنین! که قرآن برای تذکر است . و هر که خواهد ، تذکر یابد . ( سوره عبس آیات 1 تا 12 ) "
اما اخلاق نبوی را ببینید به جای آنکه از این عتاب و سرزنش نسبت به مرد نابینا دل چرکین شود از آن به بعد هر وقت او را می دید سخت گرامی می داشت و می گفت :" مرحبا بر آن که خدایم درباره او عتابم کرده است " و دوبار او را بر مدینه خلیفه کرد.






